میدانی عزیز جان نه بگذار بگویم جانم ، میدانی جانم !
عشق چیزی بود که از من عاشق ساخت و از تو معشوقه ایی که هر روز برایم پشت چشم نازک کردی و دور تر دور تر شدی . جایمان باید عوض میشد باید تو عاشق میشدی من معشوقه ات من پشت چشم نازک میکردم تو دستم را میگرفتی قهر میکردم بغلم میکردی وقتی اسم رفتن را میاوردم تا ته خط را با هم میرفتیم.
میدانی جانم تو همان جانم بودی که بعد از رفتنت از تنم در رفت ...
_گاهی وقتا خیلی از دست خودم عصبانی میشم مخصوصن وقتی به یکی پی ام میدم جوابمو نمیده حس کوچیک شدن بهم دست میده ://
برچسب:
نویسنده: امیر اکبری