#جیم_مثل_جمشید
خونه نشین شده بودم و نمیدونستم این خونه نشینی و مدیونم کی هستم خودم ، سهیل ، جمشید یا که قسمت .. آره شاید قسمت اینجور بود که من با سهیل تمومکنم و از اون شرکت بیرون بیام. جایی که نشه جمشید و توش پیدا کرد جای موندن نیست ...
از جا بلند شدم و زنگ زدم به سپیده دو هفته بود از تو خونه تکون نخورده بودم قرار گذاشتیم ساعت چهار و نیم به کافه ویولت بریم تو این روزای گند پاییزی ادم تا میاد به خودش تکونی بده شب شده چهار و نیم شده پنج غم تو دل آدم رخنه کرده . دو دقیقه به پنج تو کافه بودم
سپیده : باز که دیر اومدی !
من: اول سلام دوم اینکه عزیزم شما همیشه پنج دقیقه جلویی به من چه سوم اینکه چطورری ؟
سپیده : اول اینکه خیله خب حالا ! دوم اینکه خوبم تو چطوری ؟
_منم خوبم چه خبر ؟
_تو بگو چه خبر منو کشوندی اینجا ؟
_خب راستش خبر داری که بیکار شدم
_آره میدونم بغ کردی تو خونه
_اره میخوام دنبال کار بگردم کاغذ و خودکار آوردم کمکم کنی ( با یه لبخند پت و پهن )
_ خودتو شکل گربه ی شرک نکنی هم کمکت میکنمااا
_دمت گرم دوست جونمم
_خُب دنبال چه شغلی میگردی ؟
_دنبال یه شغلی که با مردم بیشتر در ارتباط باشه
_باشه پس بیا بنویسیم
لیست تمام شغل هایی که میشد با آدما ارتباط داشت و نوشتیم : کاسبی ، کارمند بانک ، کافه گردونی ،کتابفروشی ، گلفروشی ، خیاطی ، کار تو بوتیک ، عطر فروشی ، ساعت فروشی ، پخش تراکت تو خیابونا ، خبرنگاری ، راننده تاکسی ، دست فروشی و..
گذاشتیم روبرومون از آخر به اول شروع کردیم به سبک و سنگین کردن
سپیده :خُب اولیش دست فروشی ؟
_دست فروشی که اصلا به من نمیاد هنوز اونقدر محتاج پول نشدم که برم دست فروش کنم برای پیدا کردن جمشید هم راه های زیادی هست
+ باشه راننده تاکسی ؟
_ در جریانی که هشت بار آیین نامه رو رد شدم دوبارهم شهرو هنوز بار سومم نرفتم امتحان بدم فکر نکنم تا سه چهار سال آینده راننده خوبی از آب درام
+باشه بعدی
اووف خبرنگاری بهتم میاداا ( با کلی خنده )
_اوه اوه درسته کنجکاوم ولی اصلا حوصله ی دنبال کردن خبر و اخبار و ندارم ترجیح میدم سرم تو لاک خودم باشه
+اره میدونم (از اون نگاه ها ) ، پخش تراکت که ولش کن ساعت فروشی و عطر فروشی خوبه ها
_بنظرت جمشید راهش میوفته ؟
+تو دیوونه ایی
_من آن دیوانه ی بندم که دیوان را همی بندم
+خب بابا حالا شاعر نشو
_(قهقهه خنده )
+با این حال تو دنبال جمشیدی نه کار سه ساعته منو الاف خودت کردی
_آ قربون آدم چیز فهم ولی نه هم دنبال اونم هم دنبال کار
+خُب کتاب فروشی بیشترین جاییه که اون میتونه بره
سپیده از تمام داستانایی که من برای جمشید بافته بودم خبر داشت
_آره ایول
+چرا اون موقع که داشتیم مینوشتیم به نظرم نرسید ؟!
_چیی ؟!
+که بیایی تو کافه کتاب بابام کار کنی ؟!!
_واای سپیده عاشقتمم
+صبر کن صبرکن بزار اول به بابام بگم بعد عاشقم شو من از این عشق و عاشقای الکی پلکی خوشم نمیاد
_دیووونه
*************
جمشید جان ؛
من بالاخره بعد از مدت ها بیرون رفتم جایت خالی با سپیده به کافه ویولت .. جای اینکه تو روبه رویم بنشینی از آیندیمان بگوییم و من عاشقانه هایم را برایت بخوانم و تو بگویی به به! من آسمان را اینجا میبینم و ستاره ام را یافتم و من در دلم قند آب کنم و داستان به هم رسیدنمان را بنویسم و به همه دنیا ثابت کنم که همیشه عاشق ها ناکام نمیمانند! با سپیده برای من دنبال کار گشتیم .
همیشه جای تو آدم های دیگر می آیند و مینشیند که نباید! بیخیال شاید قسمت من هجران و غم یار و غم یار است ...
داشتم میگفتم با سپیده برای من دنبال کار میگشتیم و قرار بر این شد که من در کافه کتاب پدرش کار کنم پدر او با کار کردن من در کافه اش با روی باز برخورد کرده است . وقتی به این فکر میکنم قرار است در جایی کار کنم که یک روزی تو را میبینم حس میکنم بعد از مدت ها زیر پوستم زندگی در جریان است .
راستی من از بعد ظهر در آنجا مشغول بکار میشوم ...
#نرگس_ح
_ادامه دارد ...
برچسب:
نویسنده: امیر اکبری